در کلاس ما جز یکی دو نفر،کسی اهل درس نبود. درس نمی خواندیم که هیچ، بی انضباطی ها و ناپخته گری هایمان هم در دبیرستان زبانزد شده بود. ما دانش آموزان ادبیات و علوم انسانی شده بودیم سبمل شرارت و بی تربیتی! معلم ها هم دل خوشی از ما نداشتند. زیاد پیش می آمد که دبیری وسط کلاس صبرش تمام می شد و قهر می کرد و می رفت!
سال سوم دبیرستان بودیم. به کتاب های ادبیات اختصاصی مان، درس آرایه های ادبی هم افزوده شده بود. هر درسش پر بود از بیت هایی که به عنوان شاهد مثال برای آن درس آورده شده بود. از بیت ها سهم سعدی و حافظ بیش از همه بود. از سعدی در کتاب تاریخ ادبیات سال دوم خوانده بودیم. حافظ اما برایمان تازگی داشت. یکسال بعدتر و در کتاب تاریخ ادبیات سال سوم بود که درباره اش داشتیم میخواندیم. همین باعث شده بود تا حافظ و سعدی برایمان بشوند مساله ای لاینحل!
دبیر آرایه ها بیش از بقیۀ دبیرها از دست ما شاکی بود. از درس نخواندمان، از شیطنتمان، از شلوغ کردن ها و حرافی هایمان! راستش همیشه از این بابت خجالت می کشیدم. گاهی، آخر وقت که مدرسه تعطیل میشد. دم در دبیرستان منتظرش می ایستادم تا ببینمش و معذرت خواهی کنم.بابت همه چیز! درس نخواندمان، بی ادبی مان، حرافی مان !
ظهر پاییز بود. اولین ساعت، درس آرایه ها داشتیم. آقای دبیر گرم درس دادن بود که دستی به علامت سوال بالا رفت! دست را بالا برد، اما منتظر اجازه نماند. " آقا! حافظ بهتره یا سعدی؟!"
معلم چند لحظه ای نگاهش کرد، گچ را پای تخته انداخت، جلوتر آمد. به چشمهاش حالت پرسیدن همراه با حس تعجب داد و با لحنی آرام سوال کرد: "تو باباتُ بیشتر دوست داری یا مامانت رو؟!" بلافاصله صداش رو بلندتر کرد و شروع کرد به شماتت دانش آموز. همانی بود که آقای دبیر بیش از همه از دستش به فغان بود! بارها شده بود که آقای دبیر با حالت نالیدن قسم جلاله یاد می کرد که خجالت می کشد از اینکه نام خانوادگی یکسانی دارند احساس شرم می کند! نمی دانم به خاطر سوال نابجایش بود یا دل پر از خونی که دبیر ما از او داشت. هر چه بود معلم با ملامت ها و سرزنش هایش به کلی از خجالت دانش آموز چموشش در آمد!
سوالی که پرسیده شده بود. شاید ناپخته و سطحی بود. اما سوال ما هم بود! گرچه به شدت سرکوب شد! این سرکوب و عدم اقناع چند هفته بعد به شکلی دیگر دوباره خود را نشان داد. یکی از همکلاسی ها سر کلاس تاریخ ادبیات، دل به دریا زد و همین سوال را پرسید. دبیر تاریخ ادبیات ما اگر نگوییم قدیمی ترین، دست کم از قدیمی ترین دبیرهای ادبیات بوشهر بود و با اینکه سال ها از بازنشستگی اش می گذشت اما به شوق تدریس، همچنان سر کلاس درس ما می آمد. بسیار متین و نجیب بود. هیچ وقت با صدای بلند صحبت نمی کرد. شمرده حرف می زد. شاید همین متانت و آرام بودن دبیر تاریخ ادبیات بود که به همکلاسی ما جسارت سوال داده بود. سوالی که سوال همۀ ما بود اما بعد از آن واکنش دبیر آرایه ها، ترجیح می دادیم تا همیشه بی پاسخ بماند و مطرحش نکنیم! لابد با خودش حساب کرده بود که اگر آقای فلانی، حتی مانند دبیر آرایه ها از سوالم خوشش نیاید با ملاطفت و مهربانی پاسخی خواهد داد و قضیه به خیر و خوشی خواهد گذشت! راستش خود ما هم چنین تصوری داشتیم! احتمالا همین محاسبات را کرده بود که دستش را به علامت سوال بالا برد.  اجازه  داده شد سوال را پرسید!!! اما کاش نمی پرسید! 
دبیر سالخورده ابتدا مکثی کرد. نگاهی به سوال کننده انداخت. با ملایمت خطاب به دانش آموز گفت: " آقا معذرت میخوام. اما شما و خیلی بی شعور هستی که این سوال رو می پرسی"! شدت سرکوب این بار بسیار بیشتر بود و همکلاسی بخت برگشته که اصلا فکرش را نمی کرد، صورتش عین گچ سفید شده بود و داشت زیر بار شماتت های آقای دبیر برای این سوال کم مایه و پوچ، خورد و خاکشیر می شد! 
.بعدها فهمیدم سوال روزگار دبیرستان ما با همۀ ناپختگی و بی مایگی اش، سوال خیلی های دیگر هم بوده. این را می توان از مقالۀ کوتاه و شیرینی فهمید که #محمدعلیـفروغی بزرگ در این باره به یادگار گذاشته. سال ها پس از دورۀ‌ دبیرستان زیباترین و متقن ترین پاسخ را از او گرفتم:
بالاخره اگر آقایان نصیحت مرا قابل استماع می دانند این است که لازم نیست در غزلسرایی در مقام محاکمه میان سعدی و حافظ بر آیند. زیرا اگر انصاف باشد نمی توان حکم کرد. باید هر دو را مغتنم شمرد و خواند و از عمر تمتع برگرفت. در بعضی احوال و برای بعضی ذوق ها سعدی مقدم است و برای بعضی حافظ. اما من هر وقت شعر سعدی را به خاطر می آورم سعدی را مقدم می بینم و هر زمان از غزل حافظ یاد می کنم حافظ را برتر می یابم و اگر بخواهم از عوالم قلبی خودم نسبت به این دو رادمرد تعبیری نزدیک به حقیقت بکنم می گویم یکی مقام پدر دارد و دیگری مانند استاد است و بر سبیل تشبیه سعدی دریا است و حافظ کوه است. کوه را با دریا از چه رو می توان سنجید؟

این قند پارسی

                                     


از بهترين كتابهايي كه در اين چند وقتي كه در حال گذرانيدن خدمت سربازي هستم خواندم، كتاب " زبان و ادب فارسي در قلمرو عثماني" اثر  استاد فقید دکتر محمد امين رياحي است. كتابي - كه همانگونه كه از عنوانش پيداست پژوهشي است در باب گستره ي نفوذ زبان و ادبيات فارسي و  در واقع فرهنگ ايراني  در امپراتوري عثماني يا تركيه امروزي. نويسنده ي كتاب كه خود از آذربايجان برخاسته و سالها در تركيه رايزن فرهنگي بوده در اين اثر كوشده است به بررسي سير رواج زبان و ادب فارسي در اين سرزمين بپردازد.

موءلف در ابتدا به بيان پيشينه ي حضور ايرانيان در چند دوره ي جداگانه ي تاريخي چه پيش و چه پس از اسلام در آسياي صغير پرداخته آن گاه به وضعيت ادبيات فارسي در دوره هاي گوناگون و شرح حال شاعران نويسندگان به نام  هر دوره پرداخته است. 

زبان فارسي تا پيش از ظهور امپراتوري عثماني به صورت مطلق زبان رسمي دربار حاكمان هر دوره از جمله سلجوقيان و ايلخانان بوده است. البته اين موضوع بدين معنا نيست كه در دوره ي امپراتوري عثماني زبان فارسي در دربار سلاطين عثماني رواج نداشته است. نه تنها دربار عثماني همواره پذيراي شاعران پارسي گوي بوده است بلكه سلاطين عثماني هريك داراي صدها بيت شعر به زبان فارسي بوده اند.

به عنوان نمونه اين چند بيت عاشقانه حاصل طبع لطيف پادشاه سلطان سنگدل عثماني يعني سلطان سليم ياووز است:

                          اي دو عالم فداي يك نگهت        عقل حيران ز نرگس سيهت

                          مهر بارد ز زلف شبرنگت             ماه تابد ز گوشه ي كلهت

                          اهل دل را جز اين مرادي نيست   كه سپارند جان به خاك رهت

                          بهر سوز دل سليمي زار             گل گل افروخته رخ چو مهت 

زبان فارسي زبان فاخر مكاتبات اين دربار نيز بوده است. شاهان عثماني هر گاه قصد بزرگداشت و تكريم مخاطب را داشته اند به زبان فارسي نامه نگاري نموده و هرگاه قصد تخفيف و خوار شمردن آنها را داشته اند زبان تركي را به كار مي برده اند.

همچنين فارسي زبان مشترك همه ي اقوام ساكن در آسياي صغير يعني: ايراني ها، رومي ها، كردها، ارمني ها و قبايل تركمن بوده است. براي قرن ها فارسي زبان كوچه و بازار مردم در آن سرزمين بوده است. حتي امروز نيز بسياري از واژگاني كه در زبان تركي به كار برده مي شود فارسي بوده يا ريشه فارسي دارد.

هر چند اين كتاب در نگاه نخست پژوهشي در حوزه ي تاريخ ادبيات محسوب ميشود اما اهميت آن از دو جهت بسيار قابل تامل است. خواننده با خواندن اين كتاب به دو نكته ي اساسي پي مي برد: 1- زبان فارسي از گذشته تا به امروز آنقدر قابليت و ظرفيت داشته است كه به معناي واقعي كلمه زبان مشترك همه ي اقوام ايراني باشد بي آنكه براي فراگيري خود نيازمند تحميل و ايجاد محدوديت براي  زبان هاي محلي باشد. 2- زبان فارسي اصلي ترين عامل  نزديكي فرهنگ و هويت ايراني با همسايگان بوده و هست.

چيزي كه شايد گفتنش خالي از لطف و فايده نباشد اين است كه خواندن اين كتاب مي تواند برطرف كننده بسياري از ابهامات و برخي باورهاي ساختگي باشد كه متاسفانه امروزه به شكل نگران كننده اي در ذهن  برخی از هموطنان به ويژه هموطنان آذري درباره ي جايگاه  و پيشينه ي زبان فارسي در مناطق - در حال حاضر - ترك زبان شكل گرفته است.

اين كتاب در چاپ دوم توسط انتشارات اطلاعات به زيور طبع آراسته شده است.

او به خدا رسیده...

 

                                                    

نوشتن از شخصیتی به بزرگی محمد علی کلی کار آسانی نیست. شاید 10 جلد کتاب هم نتواند به خوبی از پس معرفی شخصیت و زندگی او بر آید. قهرمانی که با منش و روحیه ی پهلوانی خود توانست دید مردم دنیا را نسبت به این ورزش خشن تغییر دهد. بوکس و محمدعلی بده بستانی متقابل با هم داشته اند. محمد علی با سبک خاص خود و مبارزات جاودانش و مهمتر از همه شخصیت منحصر به فردش بوکس را جانی دوباره داد و بوکس هم محملی شد برای تبدیل شدن او به شخصیتی محبوب و تاثیرگذار در مقیاس جهانی.

محمدعلی کلی بزرگ است اما بزرگی او فقط وامدار مدالها و کمربند قهرمانی اش نیست.

 درست است که کلی بزرگترین غولهای بوکس دنیا همچون جورج فرمن، سونی لیستون و... را در هم کوبید. درست است که 3 گانه ی ماندگارش با جو فریزر همیشه حماسی خواهد ماند. درست است که پرافتخارترین بوکسور تمام دوران است. درست است که کارنامه ی مبارزاتی هیچ بوکسوری با او قابل قیاس نیست - محمد علی کلی از ۶۱ مسابقه ۳۷ تا را با ناک اوت کردن حریف برد و تنها فقط ۵ باخت دارد- اما اینها همه ی بزرگی او نیست. بزرگی او هنگامی آشکار شد که حاضربه جنگ نابرابر و ناعادلانه با مردم ویتنام نشد - با بیان این جمله تاریخی که " من سر جنگ با ویت کنگها را ندارم" - حتی اگر به قیمت ۳ سال دوری اجباری از رینگ باشد.

 بزرگی روح و پاکی محمدعلی وقتی هویدا شد که  در سال ۱۹۷۱پس از رد پیشنهاد ۳ میلیون دلاری برای بازی در فیلمی م س ت ه ج ن گفت: " اگر تمام طلای موجود در فورت ناکس(محل نگهداری ذخایر طلای ایالت متحده) را هم به من پیشنهاد می کردید، من وجدانم را نمی فروختم، من این دلارهای کثیف را قبول نمی کنم"

محمدعلی بزرگ اس� اما بزرگی او از جنس فلان ستاره ی هالیوود یا بهمان قهرمان ورزشی یا... نیست. بزرگی محمد علی از راه پر پیچ و خمی است که پیموده. بزرگی او از جنس بزرگی انسانیت است:

"من حقیقتا دوست ندارم به خاطر ارضا تمایلات تماشاچی،به حریفان خود صدمه بزنم.... من وقتی کار به آزار دیگران برسد، دیگر بوکسور نیستم و تمامی کوششم در مسابقه این است که فقط امتیازی نسبت به حریف کسب کنم"

بی شک او هم به واسطه ی انسان بودنش از خطا و اشتباه مبرا نیست. او درباره ی حریفش جو فریزر جملات جالبی بکار نبردُ او با برخی دیکتاتورها دیدار داشت. اما ویژگی های مثبت او آنقدر هست که این معدود نقطه های منفی زندگی اش را بپوشاند.

محمدعلی کلی را بی بهانه و از صمیم قلب دوست دارم. او را برای صمیمیت و صفای باطنش دوست دارم. آنقدر صداقت در او هست که حتی با خواندن چند سطر کتابی، شیفته ی  او شوی، آنقدر که احساس کنی سالها با او بوده ای و مورد محبتش قرار گرفته ای. او را به خاطر آرزوهای کودکانه اش دوست دارم:

"...اما حالا آرزوهای دیگری دارم.حالا آرزو دارم کاری کنم که دشمنی ها و کینه ورزی ها از جهان رخت بربندد. آرزو می کنم تا می توانستم همه ی مردم گرسنه ی جهان را سیر کنم. آرزو میکنم همه ی کودکان جهان، توانایی خواندن و نوشتن داشته باشند..‏."

                       

او را به خاطر ایمان بی ریا و ساده اش دوست دارم:

"من میخواهم مردم و تاریخ درباره ام بگویند او کسی بود که بخاطر اعتقاداتش جنگید، بگویند برای حقوق مردمش مبارزه کرد، بگویند سیاهپوستی بود که در مقابل ظلم ایستاد و بگویند معتقد راستین خداوند!"

 

"- اگر می توانستی در زندگی ات چیزی را تغییر دهی چه می کردی؟

- من هیچ چیز در زندگیم نمیخواهم تغییر دهم، آنچه که هست خواست خداست و خوب است!"

...........................................................................................

آنچه باعث این نوشته شد، خواندن کتاب " ابعاد زندگی محمدعلی کاسیوس کلی" نوشته "توماس هاوسر" و تر جمه "مهندس محمدرضا طبیب زاده" نشر جاویدان بود.


 پ.ن: چه گرد و غباری گرفته اینجا!

جای خالی شرم

 

                                        

همه ما از شرم معانی متفاوتی در ذهن داریم. برخی از ما حس شرم را به احساس سرافکندگی در برابر دیگران از بابت انجام یا ترک انجام وظیفه ای  که جمع و عرف و شرع و ... برایمان در نظر گرفته تعبیر می کنیم. برخی دیگر شرم را به  حیا تعبیر می کنیم که آن هم نوعی سرافکندگی است اما نه در برابر همنوعان، که در برابر آفریدگار.

مطابق هر دو معنا وقتی دچار حس شرمساری می شویم که عاملی بیرونی ما را متوجه  زشتی و قبح فعل یا ترک فعلمان می کند و تا زمانی که با واکنش بیرونی نسبت به رفتارمان روبرو نشویم چیزی به نام شرم را تجربه نمی کنیم. به عبارت روشنتر در این وضعیت فرد شرمسار، حالتی منفعلانه دارد. در این نوع تعریف از  شرم، آنچه که به ما تلنگری می زند زشتی کردار یا پندارمان نیست بلکه سرزنش دیگران است که گونه های ما را از خجلت سرخ می کند.. چه بسا اگر محیط پیرامون فرد خطاکار نسبت رفتار صورت گرفته از جانب او واکنشی نشان ندهد فرد نیز دچار سرافکندگی نشود. یعنی این جمع است که حسن و قبح کردار و پندار را تشخیص می دهد و تشخیص فرد در باب ذات و چیستی رفتار و خوب یا بد بودن آن جایی ندارد. نمود این طرز نگاه را می توان در ضزب المثل رایج "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" دید.

اما در باب شرم و تجربه ی حس شرم نگاهی دیگر نیز می توان داشت. طبق این نگاه حس شرم عبارت است از خودآگاهی فرد نسبت به کژی ها و ناراستی ها و ناخالصیهایی که در کردار و پندار و به طور اعم در همه شئون و ابعاد زندگی فرد وجود دارد. در پی این خود آگاهی است که فرد در صدد رفع این کژی ها بر می آید. در اینجا فرد در انفعال قرار ندارد که جمع برای او حسن و قبح رفتارش را تشخیص دهند بلکه این خود اوست که به واکاوی رفتار و پندار خود می پردازد و در پی پالایش آن بر می آید.بر طبق این تعریف، حس شرم از کمترین بار معنایی منفی برخوردار نیست بلکه حسی است پویا و زیبا که تجربه ی آن برای هر انسان و نیز هر جامعه  ی خواهان رشد و تعالی لازم و حیاتی است. و متاسفانه این تعریف از حس شرم است که در جامعه ی ایرانی به ندرت دیده می شود. و آنچه که در بین ما به فراوانی دیده می شود شرمساری و خجلت است نه حس شرم.

آنچه در بالا آمد چکیده ای  بود از کتاب " در ستایش شرم" اثر جناب آقای حسن قاضی مرادی که متناسب با درک خود از خواندن  آن نوشتم. این کتاب  توسط نشر "اختران" در چند نوبت چاپ به بازار کتاب عرضه شده است. نویسنده در این کتاب سعی داشته  با تعریفی نو از حس شرم به آشنایی زدایی از معنا و  مفهوم شرم و حس شرم بپردازد و به تبیین جای خالی تجربه ی حس شرم - که در واقع یگانه معنای شرم همین است - در اندیشه ی ما ایرانیان بپردازد.  این کتاب - که با قیمتی ارزان یعنی 1800 تومان عرضه شده- در تغییر برداشت ذهنی  از حس شرم و تبیین اهمیت تجربه ی حس شرم بسیار موثر و کارساز است، به همین خاطر اگر در این زمینه دغدغه مند هستید خواندن آنرا از دست ندهید.

 

نیم قرن خاطره و تجربه

مهندس عزت الله سحابی به عنوان یکی از باسابقه ترین فعالین سیاسی و نیز از اعضای نهضت آزادی ، برای بسیاری از ما چهره ای شناخته شده است. اخیرا کتاب خاطرات ایشان با عنوان "نیم قرن خاطره و تجربه" به بازار آمده. این کتاب - که جلد اول خاطرات ایشان است - در برگیرنده تقریبا ۵ دهه از عمر مهندس سحابی است که از دوران کودکی ایشان با شرح حال مختصری آغاز می شود و سپس به بیان اوضاع و احوال سیاسی اقتصادی دوره ی رضا خان و همچنین سقوط وی می پردازد. در ادامه از وقایع و خاطرات مربوط به نهضت ملی شدن صنعت نفت و نیز سقوط دکتر مصدق و تشکیل نهضت ملی میگویدهمچنین در این کتاب پیرامون تشکلهایی همچون نهضت آزادی ایران، سازمان مجاهدین خلق، فداییان اسلام و... مطالب مفیدی عنوان شده ونیز به ذکر وقایع مربوط به انقلاب سفید و ۱۵ خرداد ۱۳۴۲تا انقلاب اسلامی مردم ایران در سال ۱۳۵۷ پرداخته است البته ایرادی که به نویسنده می توان گرفت این است که به تفصیل درباره ی اتفاقات سال ۵۷ نپرداخته است.

نویسنده ی کتاب کوشیده که بیش از اینکه به نقل وقایع و اتفاقات بپردازد ، آنها را تحلیل کند، چیزی که که ما کمتر در موارد مشابه می بینیم. مورد دیگری که برایم جالب توجه بود متانت و اعتدال و انصاف قلم نویسنده است. ایشان کوشیده که فارغ از اختلافات فکری و سیاسی با بقیه در موردشان بگوید. مثلا وقتی در مورد ذکاء الملک فروغی می گوید در کنارانتقاداتی که به او وارد می داند خدمات او را نیز یاد آور می شود این امر حتی در مورد شخصیتی مثل رضا شاه هم اتفاق می افتد و نویسنده به صرف مستبد بودن رضا شاه خط بطلان بر اقدامات مثبت او نمی کشد. گفتار موءدبانه ی ایشان درباره ی اشخاص و گروههایی نظیر فداییان اسلام، آیت الله کاشانی، مرحوم نواب صفوی ، برخی اعضای حزب توده و...نیز گواه این مطلب است. همنچنین به عقیده ی من ایشان در دام شخص گرایی نیفتاده است. مثلا با همه ی ارادتی که که نسبت به دکتر مصدق دارد، از انتقاد نسبت به وی هم فرو گذار نمی کند. کتاب "نیم قرن خاطره و تجربه" به گمان من تاریخ فشرده و گویایی است که حاوی وقایع ۵ دهه ی منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ است و به خصوص بیانگر بسیاری از مسایل مربوط به نهضت نفت می باشد. نکته ای که به نظرم جالب آمد تاکیدی بود که نویسنده بر اعتدال و خویشتنداری و عدم افتادن در دام خشونت در جریان فعالیتهای سیاسی دارد موضوعی که خود ایشان در سیر مبارزاتی خود شدیدا به آن پایبند بوده. اما آنچه برایم خیلی جالبتر بود زود گذر بودن اقدامات سرکوبگرانه ی رژیم پهلوی بود که چند روزی مثل مسکّن جواب میداد اما به زودی بی اثر میشد. و از این جالب تر محو شدن اثر همه ی جبارین و خائنین به این مرز و بوم بود. واقعا تحلیلی که مهندس سحابی از کودتای ۲۸ مرداد انجام داده بسیار زیباست. یکی دیگر از نکات گیرای کتاب قسمت مربوط به دادگاه سران نهضت آزادی در سال ۴۲ است که خواننده را به تحسین شجاعت و در عین حال درایت و متانت بزرگانی چون آیت الله طالقانی و مرحوم سحابی و بازرگان وا می دارد. خصوصا آنجاییکه آیت الله طالقانی در پایان جلسه دادرسی و پس از صدور حکم سوره ی فجر را تلاوت می کند و با رسیدن به " ان ربک لبرمصاد" چند بار با دست عکس محمدرضا شاه و نیز مسئولین دادگاه را مورد خطاب قرار می دهد. و ۱۵ سال بعد از این واقعه شاه و همه ی ایادی اش در کمین خدا به دام افتادند.

به طور کل تا به حال خاطرات برخی از چهره های فرهنگی ، هنری و سیاسی را مطالعه کرده ام که البته فقط سه چهار مورد بوده که به صورت کامل خوانده ام. آخرین آنها هم همین کتاب آقای سحابی است. اگر از قیمت گران کتاب - ۹۰۰۰ تومان - بگذریم ، از خواندن "نیم قرن خاطره و تجربه" نکات مثبت زیادی نصیبم شد. در صورت امکان حتما این کتاب را مطالعه کنید.


نوشتاری از دکتر عل مزروعی در باره ی این کتاب

عشق قابیل است

                                   

پارسال  که ترم ۳  بودم  حدود دو ماه - آذر و دی ماه -هر هفته شنبه ها نشست ادبی و شعرخوانی بچه های دانشگاه به همت کانون ادبی برگزار میشد. این برنامه ادبی کارشناسی هم داشت به نام آقای انصاری که فارغ از یکسری انتقادات جزیی که به او وارد بود در نقد شعر صاحب نظر بود. معمولا هر وقت بحث از غزل می شد. ایشان تکیه اصلیشون بر سادگی و روانی غزل بود همیشه هم برای مصداق  به غزلیات شاعرانی مانند استاد محمدعلی بهمنی یا فاضل نظری اشاره می کرد و توصیه به خواندن مجموعه اشعار آنها می کرد. اما در این بین از شاعری  هم اسم می برد که هرچند شناخته شده نبود ،غزلیات ساده و دلنشینی داشت. من اولین بار نام مرحوم نجمه زارع را در آنجا شنیدم و خیلی مشتاق شدم تا دفتر شعرش را پیدا کنم اما متاسفانه موفق به این کار نشدم. تااینکه اردبیهشت امسال در نمایشگاه  کتاب مجموعه شعر این شاعر را با عنوان "عشق قابیل است" پیدا کردم. واقعا دیدم که تمجیدی که آقای انصاری از اشعار این شاعر زود از دست رفته بجا بوده. غزلیاتی گیرا و خودمانی که خیلی قابل و هضم و در عین حال منسجم. افسوس که سرایندهی این غزلیات خیلی زود از دنیا رفت. شاید اگر به این زودی چهره در نقاب خاک نمی کشید در آینده خیلی بیشتر از او می شنیدیم.

 این چند جمله فقط  برداشت و احساسیه که از " عشق قابیل است" به دست آورده ام و اصلا به خودم این جرات رو نمیدم که به عمنوان نقد بنویسمشون.مهترین ویژگی شعر زنده یاد زارع زبان نو و بدیعیه که در غزلیات او بکار رفته. این زبان شعری تقریبا زبان نسل جدید و جوان غزلسراست. این تازگی زبان همراه با سادگی و روانی دلنشینی خاصی به اشعار  این شاعر داده. اما به نظر من مهمترین  و جالب توجه ترین نکته در مورد غزل زنده یاد نجمه زارع استفاده از زبان روزمره و کنار هم چیدن اصطلاحات عادی است. جالب اینجاست ـ اگر یکی دو غزل را فاکتور بگیریم ـ این کار اصلا باعث بی کیفیت شدن و عامیانه شدن شعر هم نشده. آنچه که در اغلب اشعار این مجموعه موج می زند و برایم دلنشین بود، حس دوست داشتن همراه با دلواپسی و اظطرابیه که از غزل �اعر تراوش میکنه. همچنین احساس گناهی که خیلی هم آزار دهنده ی وجدان نیست. مثلا در این غزل شاعر با خودش کلنجار میره که یک جور احساس عشق خودش رو توجیه کنه :

خود را اگر چه سخت نگه   داری از  گناه

گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

....

گفتم گناه کردم اگر عاشقت شدم

گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته ام به دل شعرهای غیر مجاز*

که دوست دارمت ای آشنای غیر مجاز

...

تو را نگاه کم هر چه روز تعطیل است

مرا ببر به همین سینمای غیر مجاز

 

چند غزل زیبا از زنده یاد زارع  

                                        خود را اگر چه سخت نگه دار از گناه

                                        گاهی شرایطی است که ناچاری ازگناه

                                        هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه

                                        بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

                                        گفتم : گناه کردم اگر عاشقت شدم

                                        گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه

                                        سخت است این که دل بکنم از تو از خودم

                                        از این نفس کشیدن اجباری از گناه

                                        بالا گرفته ام سر خود را اگر چه عشق

                                        یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

                                        دارند پیله های دلم درد می کشند

                                        باید دوباره زاده شوم عاری از گناه

                                                          *****

                                       خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

                                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

                                       شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت

                                       کسی که سهم توباشد به دیگران برسد

                                       چه می کنی ؟ اگر او را که خواستی یک عمر

                                       به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

                                       رها کنی برود از دلت جدا باشد

                                       به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد 

                                       رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

                                       خبر به دور ترین نقطه جهان برسد

                                       گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

                                       که هق! هق! تو مبادا به گوششان برسد         

                                       خدا کند که ... نه! نفرین نمی کنم... نکند

                                       به او ( که عاشق او بوده ام )زیان برسد

                                       خدا کند فقط این عشق از سرم برود

                                       خدا کندکه فقط زود آن زمان برسد

                                                       *****

                                       وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

                                       باید بگویم اسم دلم دل نمی شود

                                       دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند

                                       دیوانه تو است که عاقل نمی شود

                                       تکلیف پای عابرمان چیست؟ آیه ای

                                       از آسمان فاصله نازل نمی شود

                                      خط می زنم غبار هوا را که بنگرم

                                      آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود؟

                                      می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

                                      دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

                                      تا نیستی تمام غزل ها معلق اند

                                      این شعر مدتی است که کامل نمی شود

 

شطرنج با ماشین قیامت

 

در این ۳ ماهی که از تابستان گذشت،حدود ۱۰ کتاب را خواندم. اما هیچ کدام را به طور کامل مطالعه نکردم و خواندن همه ی آنها نیمه کاره ماند. تنها کتابی که به طور کامل خواندم، رمان << شطرنج با ماشین قیامت>> اثر حبیب احمدزاده، نویسنده ی توانمند بوشهری بود.

من در زمینه ی داستان نویسی آگاهی چندانی ندارم که به خود جرات دهم اسم نقد را بر این نوشتار بگذارم. تنها هدفم، بیان برداشتی است که از خواندن این کتاب به من دست داد.

به جرات میگویم که  علی رغم این همه روایت که به صورت فیلم و سریال و مستند و نوشته و ... از جنگ دیده ام وشنیده ام، هیچ کدوم نتوانسته به اندازه این کتاب،  شرایط جنگ  را تا به این حد برایم عینی و ملموس به تصویر بکشد.به گمان من این امر از یک طرف به قدرت نویسنده در تصویر کردن شرایط ملتهب جنگ بر می گردد و از سوی دیگر ریشه در حضور خود او در شهری جنگ زده و لمس التهاب جنگ با تمام وجود دارد. آقای احمدزاده با تصویری که ارائه کرده ، به گونه ای شرایط و وضعیت شهری جنگ زده را، طبیعی و زنده مجسم کرده که خواننده خواه و ناخواه محو داستان می شود. مثلا یکی از خصوصیات ویژه ی جنگ احساس شک و تردید  و نیز کم بودن میزان اعتماد به افراد می باشد. به نظر من، نویسنده  به خوبی توانسته این ویژگی را در رمانش پیاده کند. این  شک و عدم اعتماد به خصوص درباره ی شخصیت هایی مثل مهندس و گیتی و دو کشیش مسیحی و از همه مهمتر در باره ی وجود یا عدم وجود رادار ی با چنین خصوصیاتی که ارایه شده، نمودار است. این تردید تا آنجا ادامه می یابد که خواننده به این تردید می افتد که، نکند چنین راداری که داستان بر اساس آن شکل گرفته، وجود خارجی نداشته باشد؟!

                                               

از دیگر نقاط قوت داستان که خیلی برای خواننده جالب توجه می باشد، این است که نویسنده در ترسیم شخصیت افراد ،بر خلاف بسیاری از روایاتی که از جنگ شده و می شود دچار تصنع و نیز مقدس مآبی نشده و همه شخصیت های رمان طبیعی بوده و براحتی قابل باور هستند. به عبارت خلاصه تر هیچ کس دچار هاله ای از نور نیست. نمونه گویای این مسئله را می توان در شخصیت پرویز که یکی از شخصیت های محوری ـ حداقل تا میانه ی ـ داستان  می باشد به خوبی مشاهده کرد. از دیگر محاسن اولین رمان بلند حبیب احمدزاده، زبان ساده و قابل هضم آن است که برای هر مخاطبی قابل درک است.در عین این سادگی زبان داستان، کشش و جذابیت و مهمتر از همه هیجان خود را از دست نداده است.  

اما شاید بتوان مهمترین حسن  اثر در این دانست که نویسنده خط سیر داستان را بر روی یک موضوع متمرکز نکرده است بلکه به صورت فراگیر و چند بعدی به روایت داستان می پردازد بر خلاف تصور خواننده که پیش از شروع به خواندن، در انتظار یک ماجرای صرفا جنگی با غلبه ی عنصر جنگ است. نکته ی جالب توجه این جاست که، همه ی تکه های داستان به نحو خیره کننده ای با یکدیگر گره خورده اند.

در کنار  آنچه درباره ی محتوای رمان گفته شد، نباید از طراحی زیبا و جالب جلد کتاب نیز چشم پوشی کرد. آنچه که در بسیاری از کتاب ها با مسامحه از کنارش رد شده اند طرح و ظاهر خارجی کتاب است، که در این اثر نه تنها چنین چیزی رخ نداده، بلکه به گمان من طراحی روی جلد کتاب به همراه متنی که از نقاشی مجار بر پشت جلد آمده چکیده ی کل ماجرا  می باشد. که این مورد بر تحسین برانگیز بودن این اثر آقای احمدزاده می افزاید.

در همین ارتباط