سال سوم دبیرستان بودیم. به کتاب های ادبیات اختصاصی مان، درس آرایه های ادبی هم افزوده شده بود. هر درسش پر بود از بیت هایی که به عنوان شاهد مثال برای آن درس آورده شده بود. از بیت ها سهم سعدی و حافظ بیش از همه بود. از سعدی در کتاب تاریخ ادبیات سال دوم خوانده بودیم. حافظ اما برایمان تازگی داشت. یکسال بعدتر و در کتاب تاریخ ادبیات سال سوم بود که درباره اش داشتیم میخواندیم. همین باعث شده بود تا حافظ و سعدی برایمان بشوند مساله ای لاینحل!
دبیر آرایه ها بیش از بقیۀ دبیرها از دست ما شاکی بود. از درس نخواندمان، از شیطنتمان، از شلوغ کردن ها و حرافی هایمان! راستش همیشه از این بابت خجالت می کشیدم. گاهی، آخر وقت که مدرسه تعطیل میشد. دم در دبیرستان منتظرش می ایستادم تا ببینمش و معذرت خواهی کنم.بابت همه چیز! درس نخواندمان، بی ادبی مان، حرافی مان !
ظهر پاییز بود. اولین ساعت، درس آرایه ها داشتیم. آقای دبیر گرم درس دادن بود که دستی به علامت سوال بالا رفت! دست را بالا برد، اما منتظر اجازه نماند. " آقا! حافظ بهتره یا سعدی؟!"
معلم چند لحظه ای نگاهش کرد، گچ را پای تخته انداخت، جلوتر آمد. به چشمهاش حالت پرسیدن همراه با حس تعجب داد و با لحنی آرام سوال کرد: "تو باباتُ بیشتر دوست داری یا مامانت رو؟!" بلافاصله صداش رو بلندتر کرد و شروع کرد به شماتت دانش آموز. همانی بود که آقای دبیر بیش از همه از دستش به فغان بود! بارها شده بود که آقای دبیر با حالت نالیدن قسم جلاله یاد می کرد که خجالت می کشد از اینکه نام خانوادگی یکسانی دارند احساس شرم می کند! نمی دانم به خاطر سوال نابجایش بود یا دل پر از خونی که دبیر ما از او داشت. هر چه بود معلم با ملامت ها و سرزنش هایش به کلی از خجالت دانش آموز چموشش در آمد!
سوالی که پرسیده شده بود. شاید ناپخته و سطحی بود. اما سوال ما هم بود! گرچه به شدت سرکوب شد! این سرکوب و عدم اقناع چند هفته بعد به شکلی دیگر دوباره خود را نشان داد. یکی از همکلاسی ها سر کلاس تاریخ ادبیات، دل به دریا زد و همین سوال را پرسید. دبیر تاریخ ادبیات ما اگر نگوییم قدیمی ترین، دست کم از قدیمی ترین دبیرهای ادبیات بوشهر بود و با اینکه سال ها از بازنشستگی اش می گذشت اما به شوق تدریس، همچنان سر کلاس درس ما می آمد. بسیار متین و نجیب بود. هیچ وقت با صدای بلند صحبت نمی کرد. شمرده حرف می زد. شاید همین متانت و آرام بودن دبیر تاریخ ادبیات بود که به همکلاسی ما جسارت سوال داده بود. سوالی که سوال همۀ ما بود اما بعد از آن واکنش دبیر آرایه ها، ترجیح می دادیم تا همیشه بی پاسخ بماند و مطرحش نکنیم! لابد با خودش حساب کرده بود که اگر آقای فلانی، حتی مانند دبیر آرایه ها از سوالم خوشش نیاید با ملاطفت و مهربانی پاسخی خواهد داد و قضیه به خیر و خوشی خواهد گذشت! راستش خود ما هم چنین تصوری داشتیم! احتمالا همین محاسبات را کرده بود که دستش را به علامت سوال بالا برد. اجازه داده شد سوال را پرسید!!! اما کاش نمی پرسید!
دبیر سالخورده ابتدا مکثی کرد. نگاهی به سوال کننده انداخت. با ملایمت خطاب به دانش آموز گفت: " آقا معذرت میخوام. اما شما و خیلی بی شعور هستی که این سوال رو می پرسی"! شدت سرکوب این بار بسیار بیشتر بود و همکلاسی بخت برگشته که اصلا فکرش را نمی کرد، صورتش عین گچ سفید شده بود و داشت زیر بار شماتت های آقای دبیر برای این سوال کم مایه و پوچ، خورد و خاکشیر می شد!
.بعدها فهمیدم سوال روزگار دبیرستان ما با همۀ ناپختگی و بی مایگی اش، سوال خیلی های دیگر هم بوده. این را می توان از مقالۀ کوتاه و شیرینی فهمید که #محمدعلیـفروغی بزرگ در این باره به یادگار گذاشته. سال ها پس از دورۀ دبیرستان زیباترین و متقن ترین پاسخ را از او گرفتم:
بالاخره اگر آقایان نصیحت مرا قابل استماع می دانند این است که لازم نیست در غزلسرایی در مقام محاکمه میان سعدی و حافظ بر آیند. زیرا اگر انصاف باشد نمی توان حکم کرد. باید هر دو را مغتنم شمرد و خواند و از عمر تمتع برگرفت. در بعضی احوال و برای بعضی ذوق ها سعدی مقدم است و برای بعضی حافظ. اما من هر وقت شعر سعدی را به خاطر می آورم سعدی را مقدم می بینم و هر زمان از غزل حافظ یاد می کنم حافظ را برتر می یابم و اگر بخواهم از عوالم قلبی خودم نسبت به این دو رادمرد تعبیری نزدیک به حقیقت بکنم می گویم یکی مقام پدر دارد و دیگری مانند استاد است و بر سبیل تشبیه سعدی دریا است و حافظ کوه است. کوه را با دریا از چه رو می توان سنجید؟







...