زندگی چیز عجیبیه! نمی دونم! شایدم آدمیزاد موجود عجیبی باشه!

دیشب دیروقت خوابیدم. با دنیایی از تردید که من رو تو خودش غرق کرده بود! چند ساعت خوابیدم. ساعت هفت و نیم بیدارشدم اما تا ساعت نه تو رختخواب غلت زدم. دست و دل بیدار شدن نداشتم. دل و دماغی نداشتم برای اینکه دوباره یه روز دیگه رو شروع کنم در حالی که هیچ چشم انداز روشنی نمی بینم. بلند شدم. دست و صورتم رو شستم، چند لقمه ای نون پنیر خوردم و به زور یک لیوان چایی از گلو پایین بردمشون. منتظرم تا ساعت سه برسه و دوباره راه بیفتم و برم. تو همان راهی که این ده یازده سال رفتم و برگشتم. همون راهی که هنوزم هربار که میخوام بگذرونمش بغض میندازه به جون گلوم!

اومدم تو اتاق پشت میز نشستم. رو صندلی لم دادم و دو تا پام رو انداختم رو میز!حال و حوصله ی هیچ چیزی رو ندارم. فکر کتاب خوندن میزنه به سرم اما میبینم که رمق دو سطر کتاب خوندن هم تو وجودم نیست. منتظر ساعت سه هستم. با گوشی درب و داغونی که دم دست دارم اینستاگرامم رو چک میبینم. چهار نفری زیر پستم کامنت گذاشتن. دو تاشون جواب تلخ دادن دو تاشون امیدوارکننده. راستش امیدواری دو نفر دوم رو جدی نمیگیرم. میخوام جواب کامنتا رو بدم و با دو نفر اول همونایی کنم اما گوشیم داغونتر از این حرفاست. میخوام گوشی رو بذارم کنار که میره رو حالت ویبره. داغونه، اولش چندبار میلرزه و چند ثانیه بعد شماره میندازه. کد 021. با خودم میگم یعنی ممکنه درست حدس بزنم؟!

الو...

تلفن رو که قطع کردم تا چند ثانیه ای مات و مبهوت مونده بودم. گیج و منگ بودم و اشک تو چشام حلقه زده بود! یعنی زندگی اینقدر نوسان داره؟!

.

دیشب پست گذاشته بودم:

"...که گل از خار همی آید و صبح از شب تاری!
.
یعنی واقعا همینطوره؟!"

سر صبح نظر اونایی رو که جواب ناامید کننده داده بودن رو میپسندیدم. اما حالا بعد از اون تماس دارم باور می کنم که "صبح شده"!

.

.

پ.ن: بعد از مدتها  تو کافی نت وبلاگم رو به روز کردم. حس خیلی دلپذیری داشت!