سخن گفتن درباره ی سعدی هم مثل شعرش سهل ممتنع به نظر میاد!

هم بی نهایت دشوار که فردی مثل من از عهده اش بر نمیاد و هم بسیار آسان که باز هم فردی مثل من اینقدر جرات به خودش میده که بتونه حداقل یه سوال از خودش بپرسه!

آیا توی این زمانه ی زشت و بی روح عاقلانه - شاید هم عادلانه - است که خودت رو از زلالِ همین چند تا غزلی  هم که از سعدی بلدی و حفظ هستی محروم کنی؟!!!

اگر سعدی نبود تکلیف خیلی چیزا مشخص نبود! اگر سعدی و غزلهاش نبود زبان عشق یه چیزی کم داشت!

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم                  دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر       هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست    بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار        دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من        از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب            در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب          نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان            چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس            آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند      چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

..................

پ.ن: یادش به خیر عکس رو پارسال همین روزا گرفتم. چه زود گذشت!


موضوعات مرتبط: درد نوشته

تاريخ : یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 | 20:42 | نویسنده : عباس معتمد |