تبليغاتX
تریبون


تریبون

 

  این روزا چقدر  این شعر برام ملموس شده!

          

          ما سی هم تیزیم سی باقی مُکیم (۱)

          سی خومون دِرویم (۲) سی او نازکیم

         پی عمل لنگیم و تو حرف چاوکیم(۳)

          تروه مون(۴) پر جهل و دیندی(۵) هم لکیم(۶)

......

        کینه از سینه ی طمع دختیمه(۷) ما

         دهن کوگ(۸) و بلبل ِ دختیمه ما

        بسکه فرهنگ بدی پختیمه(۹) ما

        حلق ایمون دارل ِ(۱۰) سُختیمه(۱۱) ما*

 

۱- کُند، متضاد تیز

۲- ضخیم

۳-چابک

۴-توشه

۵-دنبال

۶- در پی هم هستیم

۷- دوخته ایم

۸- کبک

۹- پخته ایم

۱۰- مومنین

۱۱- سوزانده ایم

*: بخشی از شعری بلند از استاد فرج الله کمالی به گویش دشتستانی، که در آینده متن کاملش رو در آینده خواهم نگاشت.

                 

                                                                    

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 21:46 توسط عباس معتمد| |

 

                     

 

 

گاهی وقتا بعضی آدمها هستند که با یکبار دیدنشون و شنیدن حرفاشون، با تمام وجود مهرشون به دلت میشینه. حتی اگه فقط همون یک بارباشه که میبینشون.  اونقدر یکرنگی و صمیمیت تو وجودشون هست که تا همیشه تو یادت می مونن.یکی از همین آدمها،پیشکسوت و بنیانگذار عکاسی ورزشی در ایران، استاد اسماعیل زرافشان بود

زنده یاد زرافشان رو فقط یک بار و اون یکبار هم از تو تلویزیون دیدمش، ولی اونقدر محبت و صفا و پاکی تو وجودش دیدم، که هیچوقت فراموش نکنم. اگر اشتباه نکنم مصاحبه تو استادیوم آزادی حین مسابقه فوتبال بود. وقتی ازش شنیدم که ۸۰ سال سن داره جا خوردم. چطور میشد پیرمردی تو این سن اینقدر با نشاط کار کنه. اما وقتی به بزرگواریش پی بردم که با اشتیاق و ذوق می گفت که روز قبل صبح زود با اتوبوس رفته ارومیه برای اینکه از مسابقات لیگ کشتی جوانان عکس بگیره و شبش باز با اتوبوس برگشته، به این امید که جوونا عکسشون تو مجله ببینن و خوشحال و دلگرم بشن. دلخوشی خودش  هم همین بود که دلی رو شاد کنه.

...وقتی دو ماه پیش پیرمرد رو رو تخت بیمارستان تو برنامه ۹۰ دیدم ، دلم شکست.  وقتی که با حال نزارش از بی مهری ها شکوه  میکرد.مشخص بود که همین روزاست که بره و صد افسوس هم همینطور شد. درسته که مرگ حق همه ی ماست، اما امثال حاج اسماعیل زرافشان تو روزگار ما از کیمیا هم کیمیاترن. حیفِ که به راحتی از دست میرن ، خیلی حیف...

        

                 صبر بسیار ببیاید پدر پیر فلک را          که دگر مادر گیتی، چو تو فرزند بزاید

 

روح بزرگت شاد حاجی زرافشان...

 

زندگینامه استاد زرافشان

 

گزارش تصویری مراسم تشییع پیکر استاد زرافشان


پ.ن: مرحوم ناصر حجازی: وقتی نام «زرافشان» را می‌شنوم تمام عکس‌های دوران جوانی‌ام از مقابل چشم‌هایم رژه می‌روند...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 20:18 توسط عباس معتمد| |

بار اول که دیدمش نه تنها از این که هم اتاقیش شدم خوشحال نشد. به صراحت هم ناراضی بودنش رو به رخم کشید. میگفت که داره برای ارشد میخونه و دوست نداره اتاق از اینی که هست شلوغتر بشه.به همین خاطر اصرار داشت که اتاق نباید بیشتر از ۳ نفر ساکن داشته باشه و نفر چهارم - من - باید بره جای دیگه. قضیه تنها همین نبود،می گفت:

 نباید میزش از کنار پنجره اتاق تکون بخوره و منظره ی بیرون رو از دست بده حتی اگه به قیمت نافرم شدن اتاق باشه.

نباید بیشتر از یک تخت تو اتاق باشه و فضای  اتاق گرفته بشه با وجود اینکه خودش رو تخت میخوابید.

پنجره نباید از ۴۵ درجه بیشتر بازبشه.

نباید کاغذ پاره هایی که رو دیوار هست رو درآورد. و هزار مکافات دیگه.

دو سه بار هم نزدیک بود با چند تا از بچه ها یقه به یقه بشه که یه موردش با خودم بود - یا بهتر بگم من میخواستم یقه ش رو بگیرم - چهار ترم از ما بالاتر بود و همین باعث میشد که فکر کنم که چون همدوره نیستیم، با ما - سه تا هم اتاقی دیگه - که ترم پایینی هستیم نمیسازه. اما بعد متوجه شدیم که نه! با ورودیای ۸۳ و ۸۴ هم همینطوره. اصلاهم اتاقیای قبلیش خودشون  آورده بودنش تو اتاق و خودشون هم از دستش از اتاق  رفته بودن. با هر کی طرح دوستی میریخت ، چند وقت بعدش به کدورت تبدیل میشد.

اون یه ترم گذشت. ترم بعدش برای اینکه کارمون به جای باریک نکشه از ما - ۳ تا هم اتاقیش - دو تامون به ناچار رفتیم یه اتاق دیگه و اون هم اتاقی دیگه هم مشکلی براش پیش اومد و از خوابگاه رفت. از اون به بعد دورادور همدیگه رو میدیم و با هم سلامی داشتیم. تا اینکه دو ترم گذشت و فارغ التحصیل شد. اصلا سراغی ازش نداشتیم تا یکسال بعد  روز کنکور ارشد، بچه ها سر جلسه ی امتحان دیده بودنش.  این دو ترم آخر به کل گوشه گیر شده بود. نه کسی میرفت پیشش نه اون سراغی از کسی میگرفت. راستش چند بار خواستم برم و بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود ازش معذرت خواهی کنم و از دلش در آرم اما نمی دونم چرا نشد و نرفتم!

چند ترم گذشت . تو این چند ترم گاه و بیگاه یاد خاطرات ترم ۲ و اتاق ۱۶۸ و ماجراهاش می افتادم و بعضی وقتا خودم رو سرزنش می کردم که کاش اونقدر تند نمی رفتم. وگاهی هم به خودم حق میدادم که جلو زیاده خواهیا و بی منطق بازی یه نفر وایسادم. به هر صورت گذشت و خودم هم فارغ التحصیل شدم و از اون اتاق و خوابگاه و دانشگاه رفتم.

........

نزدیک بیست روز پیش بود. نزدیکای ظهر بود و تو کتابخونه داشتم درس میخوندم. دوستی مشترک پیام داد که ... به علت بیماری از دنیا رفته! بهت ورم داشت و تا شب تو فکرش بودم. وقتی شب با دوستم تماس گرفتم ، فهمیدم که بیماری در کار نبوده و  قصه تلخ تر از این حرفا بوده، سر کشیدن اسید و دو سه روز بستری شدن تو بیمارستان و بعدش هم...

 دوست مشترک  - که حالی مشابه من داشت و ناراحت بود از برخوردایی که با ... داشت - میگفت که سه روز قبل از این که این بلا سر خودش بیاره،  خدا بیامرز بهش زنگ زده و کلی از برنامه هاش برای درس و کار و زندگی گفته. متعجب بود که چه پیش اومده که ۳ روز بعد اینکار با خودش کرده!

...

درسته که خیلی وقتا - شاید هم  همیشه - حرفش حرف زور بود.

درسته که رفتارش نرم خاصی نداشت.

درسته که خیلی بی منطق بازی در می آورد.

و خیلی چیزای دیگه...

اما شاید اگه ما هم یه کم آرومتر رفته بودیم اونم اینقدر تند خودش رو پرت نمیکرد به  نیستی!

نمی دونم این حرفا رو از روی عذاب وجدان نوشتم یا چیز دیگه؟!

اما میدونم که  میتونستیم بهتر باهاش کنار بیایم.

....................................................................

پ.ن: خیلی دلم تنگ شده برای اینجا و خلوت دوس داشتنیش.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 21:58 توسط عباس معتمد| |

 

درآ که در دل خسته توان درآید باز

بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست

که باب فتح وصالت مگر گشاید باز

...

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

...

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشمت بیمارت هزاران درد برچینم

...

بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد فردا زگل

...

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو

که به تشنگی بمردیم، بر آب زندگانی

...

بیا تا برگ گل نارفته بر باد

گلی چینیم و بنشینیم دلی شاد

بت فایز مکن تاخیر چندان

که تعجیل است عمر آدمیزاد

......

...گاهی بیا و یک خبری از دلم بگیر

 

بیا و فقط بیا...

...............................................................

پ.ن: خیلی وقت بود تو سایت دانشگاه چیزی ننوشته بودم.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 9:27 توسط عباس معتمد| |


                       


نوروز امسال خیلی به صورت اتفاقی گذرم افتاد به یکی از مخوفترین و زجرآورترینن زندانهای تاریخ معاصر ایران، یعنی دژ برازجان. این بنا در زمان قاجار به عنوان کاروانسرا مورد استفاده قرار می گرفته و در زمان پهلوی اول محل برخی ادارات دولتی بوده. در سالهای پس از کودتای ننگین 28 مرداد به تبعیدگاهی دهشتناک برای فعالین و محکومین سیاسی تبدیل شد و تا سال 1353 برای این امر دائر بود. پس از آن برای زندانیان عادی مرد استفاده قرار گرفت.

زندان دژ برازجان، سالها میزبان!  مبارزانی بزرگ بوده.

تعدادی از این بزرگان:

دکتر شمس الدین امیر علایی از اعضای کابینه دکتر محمد مصدق. مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، مهندس عزت اله سحابی، دکتر سید محمد مهدی جعفری، دکتر عباس شیبانی، محمد بسته نگار از اعضای نهضت آزادی ایران. محمد علی عمویی، رضا شلتوکی از حزب توده. غنی بلوریان از حزب دمکرات کردستان و...

که البته این تنها، اسامی کسانیت که به خاطر دارم.


خوشبختانه طی سالهای اخیر دژ برازجان به همت میراث فرهنگی دشتستان در دست مرمت است.


 

           

درون محوطه ی دژ


                                   


                                     درون دژ

*** برای دیدن عکس در اندازه بزرگتر، روی عکس کلیک کنید.



پ.ن: هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان!!!


نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 20:0 توسط عباس معتمد| |

 

                      

 

برای من به شخصه خیلی چیزا یادآور ماه رمضون به خصوص وقت دوست داشتنی افطار بوده و هست. از استکان آب جوش همراه با خرما و رطب گرفته تا فیلمای بعد از افطار و مناجات قبل از اذون و... اما نه تنها برای من بلکه برای همه اعضای نسل بعد از انقلاب و -به طور کلی برای همه ایرانیان - بی شک مشترکترین نماد ماه رمضان، ربنای استاد شجریان بوده و خواهد بود.

اما امسال سومین سالیه که هنگام غروب و افطار از شنیدن ربنای دلنشین و خاطره انگیز استاد شجریان از رسانه ی ملی - میلی - محروم هستیم. تاسف برانگیز بودن داستان آنجاست که می بینیم ریشه ی ماجرا در کج فهمی و بی ذوقی و نداشتن کوچکترین پیوندمتولیان این رسانه با فرهنگ و هویت ملی است. هنوز هم از یادم نرفته، سخن گزاف یکی از حضرات رو که برای خودشیرینی بیشتر فرموده بود که "شجریان صلاحیت حضور در قلب مردم را ندارد". انگار که وجود این همه فیلتر برای تایید صلاحیت از عرصه سیاست گرفته تا فرهنگ هنر کم بود که آقایان تصمیم گرفته اند تا برای دل مردم هم تعیین تکلیف کنند. اینجاست که باید ابوعطا خوندن قورباغه رو به چشم دید.

 نکته دیگری که آزار دهندگی بیشتر داره  اینه مسولین بی توجه به خواست قلبی مردم به فکر جایگزین کردن یک ربنای دیگه به جای اثر ماندگار استاد هستند و بیهوده گمان می کنند که توانایی پاک کردن این شاهکار از خاطرات مردم رو دارند. واقعا تاسف می خورم به حال اون بنده ی خدایی که بازیچه ی دست آقایان شده و سعی کرده جای ربنای استاد شجریان رو در دل مردم اشغال کنه.

زنده و پاینده باد استاد شجریان

ربّنا لا تُزِغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هَب لنا مِن لَدُنک رحمةً انّک أنت الوهّاب
ربّنا آمنّا فاغْفِر لنا و أرحمْنا و أنت خَیر الرّاحمین
ربّنا آتِنا مِن لَدُنک رحمة و هَیِّی لنا مِن أمرنا رَشََداً
ربّنا أفرِغ علینا صبراً و ثَبَّت أقدامَنا وأنصُرنا علی القَوم الکافرین

بخوانید و بشنوید

...................................

پ.ن: هر چه کردم اون چیزی که می خواستم نشد. شاید به خاطر کمی وقت باشه شاید هم تقصیر کافی نتی باشه که اسپیکرش رو خیلی ولوم داده!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 20:15 توسط عباس معتمد| |

 

 

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده‌ام که مپرس

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 23:7 توسط عباس معتمد| |

بی مقدمه ...

این دو سایت رو ببینید:

لغت نامه دهخدا

 

گنجور ( خزانه ی اشعار فارسی)

 

البته اگر تونستید!!!

......تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!


پ.ن: واکنش شاه پس از شنیدن خبر درگذشت علامه دهخدا: " به درک که مرد"

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 12:44 توسط عباس معتمد| |


Design By : Night Skin