تبليغاتX
تریبون


تریبون

 

             

 

نام: رامین

نام خانوادگی: بحرانی

تاریخ تولد: ۱۹۷۵م/۱۳۵۴ خورشیدی

محل تولد: وینستون سیلم ایالت کارولینای شمالی / آمریکا

رامین بحرانی کارگردان و فیلمنامه نویس ایرانی - آمریکایی، در سال 1975 میلادی/1354 خورشیدی در خانواده ای ایرانی در شهر وینستون سیلم ایالت کارولینای شمالی به دنیا آمد. پدرش خسرو بحرانی اصالتا اهل دالکی ِدشتستان است  که  حدود هفت سال پیش از تولد او برای تحصیل در رشته پزشکی به آمریکا مهاجرت کرد. همچنین وی برادر زاده ی محمد بحرانی متخلص به خاور دشتستانی حقوقدان، شاعر و نویسنده ی دشتستانی و نیز زنده یاد همایون بحرانی روزنامه نگار می باشد.

رامین بحرانی تحصیلات عالی خود را در رشته تئوری سینما به پایان رسانید. پايان نامه دانشجويي او فيلمي به نام «بيگانگان» بود که در سال 2000 میلادی / 1378 خورشیدی با بازی خود وی و امراله صولتی دالکی درجنوب ايران ساخته شد. داستان فیلم درباره ی جوانی ایرانی الاصل مقیم آمریکاست که در جستجوی هویت و ریشه هایش به سرزمین پدری سفر می کند که در واقع داستان زندگی خود کارگردان است.

    

      پشت صحنه ی اوراقچی       

 بحرانی بعد از وقفه ای پنج ساله در سال 2005 فیلم "گاری چی"  (man push cart ) را ساخت که موفق به کسب بیش از 10 جایزه بین المللی از جمله جایزه انجمن جهانی منتقدان فیلم ( فیپرشی) در فستیوال لندن شد. سپس در سال 2007 فیلم " اوراق چی" (chop shop) را ساخت که داستان خواهر و برادری نوجوان و مکزیکی در آمریکا است که در یک تعمیرگاه اتومبیل کار می کنند و آرزو دارند با پس انداز کردن پول هایی که جمع می کنند یک کیوسک فروش مواد غذایی بخرند. این فیلم نیز در فستیوال فیلم لندن و چندین فستیوال دیگر شرکت کرد. لئونارد مالنین منتقد سرشناس آمریکایی فیلم "اوراق چی" را یکی از پنج فیلم برتر سال 2008 معرفی کرد که کمتر کسی آن را دیده است.1  همچنین دیگر منقد سرشناس آمریکایی راجر ایبرت  این فیلم را در کنار "جدایی نادر از سیمین" جزء ده فیلم برتر ده سال گذشته خواند که به نظر او ارزش قرار گرفتن در فهرست بهترین های تمام دوران را دارد.۲  

                نمایی از فیلم خداحافظ سولو


 

اما برجسته ترین اثر رامین بحرانی فیلم " خداحافظ سولو" است که به شدت مورد توجه منقدان و صاحب‌نظران در جشنواره فیلم ونیز قرار گرفت و جایزه FIPRESCI را تحت عنوان بهترین فیلم از آن خود کرد. داستان فیلم در باره ی پیرمردی آمریکایی به نام ویلیام است که به دلایلی قصد خودکشی دارد اما سولو که یک راننده تاکسی  اهل سنگال است در پی منصرف کردن او بر می آید.

دیگر اثر رامین بحرانی، فیلم کوتاه " کیسه پلاستیکی" است که در افتتاحیه بخش مسابقه بین‌المللی فیلم کوتاه شصت و ششمین دوره جشنواره فیلم ونیز روی پرده رفت.۳

نگاه رامین بحرانی در کارهایش بیشتر پیرامون مساله مهاجرت و مهاجران متمرکز است. بحرانی، امروز از چهره های پیشگام سینمای مسقل آمریکا به شمار می آید. نشریه آبزرور (The Observer) - ویژه نامه یکشنبه های روزنامه گاردین - بحرانی را به همراه سه کارگردان دیگر، به‌عنوان فیلمسازان مستقل برتر نسل جدید سینمای آمریکا برشمرد.۴

زندگی و پرورش در آمریکا موجب نگردیده که رامین بحرانی هویت و تبار ایرانی خود را فراموش کند. او در مصاحبه ای با "پرویز جاهد" از اینکه یکی از منتقدین آمریکایی به نام "تاد مکارتی" او را با لحنی تحقیرآمیز  فیلمسازی جهان سومی خوانده بود به شدت انتقاد کرد.

در همین زمینه:

رامین بحرانی در IMDb

رامین بحرانی در ویکی پدیا

گفتگو با رامین بحرانی

به ایرانی بودنم افتخار می کنم!

لینک صوتی مصاحبه پرویز جاهد با رامین بحرانی


۱-" اوراق چی" رامین بحرانی بهترین فیلم کتر دیده شده ی سال

۲-"جدایی نادر از سیمین" و "اوراقچی" از ایران شایسته حضور در فهرست بهترین ها هستند.

۳- بخش فیلم کوتاه ونیز با "کیسه پلاستیکی" بحرانی افتتاح می شود.

۴-http://www.guardian.co.uk/film/2009/oct/11/film-indie-shelton-bahrani-fleck

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:3 توسط عباس معتمد| |

بسم از هوا گرفتن که پری نماند وبالی

به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی

 چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی!

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن

به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

...

تو هم این مگوی سعدی! که نظر گناه باشد

گنه است بر گرفتن نظر از چنین جمالی

..............................................................................

پ.ن:

... آی از خانه ی زخم و گریه

غربت بغض گشا را عشق است...

... از غزل باختگان می ترسم

    شعرهای بی هوا را عشق است...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:16 توسط عباس معتمد| |

 

                                       

 دریاقلی سورانی اوراقچی میانسالی است که در ذوالفقاری آبادان کنار بهمنشیر بی تفاوت به جنگ و آنچه پیرامون شهرش میگذرد به زندگی خود مشغول است. تا اینکه شبی پاییزی در سال ۵۹  ناگهان متوجه می شود که عراقی ها قصد عبور از بهمنشیر را دارند. او که می داند که گذشتن  آنها از بهمنشیر برابر خواهدبود با محاصره کامل آبادان و تصرف کامل سواحل ایرانی اروند کنار و در نهایت سقوط خوزستان، با دوچرخه اش به سمت مقر نیروهای مدافع شهر - که ۹ کیلومتر با آنجا فاصله دارد - رکاب می زند اما در بین راه دوچرخه پنچر می شود و با دویدن خود را به مقر می رساند و شهر را از خطر سقوط حتمی نجات می دهد. دریاقلی که به در این میان به شدت زخمی شده برای درمان به تهران انتقال داده می شود اما مدتی بعد به شهادت می رسد و  غریبانه در بهشت زهرا به خاک سپرده می شود.

  اولین بار با نام دریاقلی در کتاب "آتشی در مسیر زندگی" - که حاصل  گفتگوی سید قاسم یا حسینی با زنده یاد استاد منوچهر آتشی است- آشنا شدم. اما به طور کامل ماجرا را متوجه نشدم. تا اینکه که در " داستانهای شهر جنگی" حبیب احمدزاده همه ماجرا را خواندم.دیشب هم فرصت پیدا کردم و فیلم "شب واقعه" را که روایت حماسه ی دریاقلی است را در سینما دیدم.

                                       

              

خود را در جایگاهی نمی بینم که بخواهم در باب فنی و سینمایی فیلم اظهار نظر کنم. اما نمی توانم از کنار فیلم نامه ی استوار و خوب همایون شهنواز که خاطره ی "دلیران تنگستان" او همیشه در ذهنم باقیست به همراه بازی بسیار خوب حمید فرخ نژاد به آسانی بگذرم. به گمانم هیچ کسی در حال حاضر نمی توانست به خوبی فرخ نژاد از پس این نقش برآید.

  از دیگر ویژگی های بارز فیلم که خیلی برایم جذاب بود دید انسانی آن بود. که بیش از همه در قهرمان داستان نمود پیدا می کرد. او - یعنی دریا قلی - مردی است کهدر حال گذرانیدن زندگی عادی خود است،کاری به کار جنگ ندارد و حتیوضعیت آشفته شهر همشهریانش هم - در ابتدای کار - چندان تاثیری بر وی ندارد،اگر عصبی شود فحش می دهد، لاف  می زند، گاهی اوقات  دروغ میگوید ، بسیاری از قید و بندها راهم رعایت نمی کند و... اما! سر بزنگاه شرافت و مردانگی خود را فراموش نمی کند و دفاع از خاک وطن را بر خود واجب می داند، حتی به قیمت جان!

 همچنین دغدغه ای که او برای حفظ جان "بچه های مردم"دارد بسیار زیباست. از دید دریاقلی قرار نیست تا به آسانی به آنها شربت شهادت داده شود و راه بهشت پیش گیرند.در همین ارتباط صحنه ی گفتگوی او با فرزندش - در نخلستان و پس از زخمی شدنش - به نظر من یکی از بدیعترین لحضات فیلم است. جاییکه پس از آنکه ترس را در چهره ی کوهیار - پسرش - می بیند به او می گوید دهنش بوی شیر می دهد و الان وقت جنگیدن او نیست.

به عقیده ی من -تماشگر ایرانی- " شب واقعه"  زبان خوبی را برای روایت انتخاب کرده است. زبانی که کمتر بوی شعارزدگی و ناپختگی می دهد و تا حد بسیار قابل قبولی در روایت باور پذیر ماجرا موفق عمل کرده است.  فرهنگ پایداری و مقاومت ما و به ویژه سینمای دفاع مقدس کم تر به چنین زبان ها و نگاه هایی میدان داده است. 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:26 توسط عباس معتمد| |

 

                                        

همه ما از شرم معانی متفاوتی در ذهن داریم. برخی از ما حس شرم را به احساس سرافکندگی در برابر دیگران از بابت انجام یا ترک انجام وظیفه ای  که جمع و عرف و شرع و ... برایمان در نظر گرفته تعبیر می کنیم. برخی دیگر شرم را به  حیا تعبیر می کنیم که آن هم نوعی سرافکندگی است اما نه در برابر همنوعان، که در برابر آفریدگار.

مطابق هر دو معنا وقتی دچار حس شرمساری می شویم که عاملی بیرونی ما را متوجه  زشتی و قبح فعل یا ترک فعلمان می کند و تا زمانی که با واکنش بیرونی نسبت به رفتارمان روبرو نشویم چیزی به نام شرم را تجربه نمی کنیم. به عبارت روشنتر در این وضعیت فرد شرمسار، حالتی منفعلانه دارد. در این نوع تعریف از  شرم، آنچه که به ما تلنگری می زند زشتی کردار یا پندارمان نیست بلکه سرزنش دیگران است که گونه های ما را از خجلت سرخ می کند.. چه بسا اگر محیط پیرامون فرد خطاکار نسبت رفتار صورت گرفته از جانب او واکنشی نشان ندهد فرد نیز دچار سرافکندگی نشود. یعنی این جمع است که حسن و قبح کردار و پندار را تشخیص می دهد و تشخیص فرد در باب ذات و چیستی رفتار و خوب یا بد بودن آن جایی ندارد. نمود این طرز نگاه را می توان در ضزب المثل رایج "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" دید.

اما در باب شرم و تجربه ی حس شرم نگاهی دیگر نیز می توان داشت. طبق این نگاه حس شرم عبارت است از خودآگاهی فرد نسبت به کژی ها و ناراستی ها و ناخالصیهایی که در کردار و پندار و به طور اعم در همه شئون و ابعاد زندگی فرد وجود دارد. در پی این خود آگاهی است که فرد در صدد رفع این کژی ها بر می آید. در اینجا فرد در انفعال قرار ندارد که جمع برای او حسن و قبح رفتارش را تشخیص دهند بلکه این خود اوست که به واکاوی رفتار و پندار خود می پردازد و در پی پالایش آن بر می آید.بر طبق این تعریف، حس شرم از کمترین بار معنایی منفی برخوردار نیست بلکه حسی است پویا و زیبا که تجربه ی آن برای هر انسان و نیز هر جامعه  ی خواهان رشد و تعالی لازم و حیاتی است. و متاسفانه این تعریف از حس شرم است که در جامعه ی ایرانی به ندرت دیده می شود. و آنچه که در بین ما به فراوانی دیده می شود شرمساری و خجلت است نه حس شرم.

آنچه در بالا آمد چکیده ای  بود از کتاب " در ستایش شرم" اثر جناب آقای حسن قاضی مرادی که متناسب با درک خود از خواندن  آن نوشتم. این کتاب  توسط نشر "اختران" در چند نوبت چاپ به بازار کتاب عرضه شده است. نویسنده در این کتاب سعی داشته  با تعریفی نو از حس شرم به آشنایی زدایی از معنا و  مفهوم شرم و حس شرم بپردازد و به تبیین جای خالی تجربه ی حس شرم - که در واقع یگانه معنای شرم همین است - در اندیشه ی ما ایرانیان بپردازد.  این کتاب - که با قیمتی ارزان یعنی 1800 تومان عرضه شده- در تغییر برداشت ذهنی  از حس شرم و تبیین اهمیت تجربه ی حس شرم بسیار موثر و کارساز است، به همین خاطر اگر در این زمینه دغدغه مند هستید خواندن آنرا از دست ندهید.

 


برچسب‌ها: کتابخانه من, کتاب, در ستایش شرم
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:12 توسط عباس معتمد| |

                    


           

             مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست     یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

             به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس              که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

             گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست            در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

             هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوی           تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

              صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم                   همه دانند که در صحبت گل خاری هست

              نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس          که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

              باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد                     آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

              من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود               جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

              من از این دلق مرقع به درآیم روزی                    تا همه خلق بدانند که زناری هست

              همه را هست همین داغ محبت که مراست        که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

                            

                                       عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

                                       داستانی است که بر هر سر بازاری هست


         

 


                                

                       رفتی و نمی‌شوی فراموش   می‌آیی و می‌روم من از هوش

                       سحرست کمان ابروانت       پیوسته کشیده تا بناگوش

                       پایت بگذار تا ببوسم           چون دست نمی‌رسد به آغوش

                      جور از قبلت مقام عدلست    نیش سخنت مقابل نوش

                      بی‌کار بود که در بهاران        گویند به عندلیب مخروش

                      دوش آن غم دل که می‌نهفتم   باد سحرش ببرد سرپوش

                      آن سیل که دوش تا کمر بود    امشب بگذشت خواهد از دوش

                      شهری متحدثان حسنت          الا متحیران خاموش

                      بنشین که هزار فتنه برخاست    از حلقه عارفان مدهوش

                      آتش که تو می‌کنی محالست     کاین دیگ فرونشیند از جوش

                      بلبل که به دست شاهد افتاد     یاران چمن کند فراموش

                     ای خواجه برو به هر چه داری       یاری بخر و به هیچ مفروش

                     گر توبه دهد کسی ز عشقت       از من بنیوش و پند منیوش

                                        سعدی همه ساله پند مردم

                                        می‌گوید و خود نمی‌کند گوش


            



                             سرخوش از ناله ی مستانه ی سعدی است رهی

                             همه گویند ولی گفته ی سعدی دگر است



       

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:17 توسط عباس معتمد| |

  

 رفته بودم که شکوه به خواب رفته مان را ببینم!

 رفته بودم که باور کنم۱۰۰۰ سال زودتر از اینکه دوبی و شارجه و ... اسمی  روی نقشه بیابند این ما بودیم که آب های شرق و غرب  آن روز را به هم میرساندیم. این ما بودیم که عطر ادویه چین را به زنگبار  و  می بردیم و درخشش مرواریدهای خلیج فارس را به هند و ماچین.

رفتم که ببینم که دانش ایرانی وقتی با عشق بیامیزد چگونه سنگ را نرم میکند و حفر ۱۳۰متر چاه در دل سنگ آن هم با دست خالی برایش ناممکن نیست!

رفته بودم که یقین کنم که خلیج از همان اول خلیج فارس بوده، قبل از اینکه دلارهای کثیف نفتی و گوگل و نشنال جئوگرافی حرمتش را لکه دار کنند!

 با شوق رفته بودم!

اما افسوس که رویایم زود رنگ کابوس گرفت. از شکوه سیراف هزاره های دور، فقط خرابه هایی بیش باقی نمانده بود.

اما کاش فقط درد همین بود! شهری که روزی سخن از ثبت جهانی اش در یونسکو بر سر زبانها بود امروز بر اثر بی کفایتی و بی مسئولیتی، آنچنان اسیر ساخت و سازهای ناهمگون قرار گرفته بود که هیچ امیدی نمی ماند.

هرگوشه ی شهر حکایت درد بود!

مسجد سیراف خسته از گزند باد و باران و شرجی خلیج تنها و بینوا به حال خود رها شده و بازار هم دیر زمانی نخواهد گذشت که تبدیل خواهد شد به زباله دانی!

قلعه نصوری هم که رها شده تر به حال خود!

به - اصطلاح - موزه ی سیراف رفتم.جایی که که در واقع منزل دکتر دیوید وایت هوس باستان شناس بریتانیایی بود، که بیش از چهل و پنج سال پیش چندین سال به کاوش در سیراف پرداخت و آوازه آنجا را جهانی کرد. هم او بود که با انتقال بسیاری از آثار گرانبهای سیراف به موزه ی لندن آن ها را از خطر نابودی نجات داد.

وضعیت آنقدر ناراحت کننده و دردناک بود که فقط تصویر توان بیانش را دارد:

  

                   

  نمای بیرونی

 

             

محوطه ی درونی موزه

 

         

 

      نحوه ی جاگذاری و نگهداری از اشیا!

     مطابق آخرین استاندارد های روز!

 

    

            

 

       مقایسه کنید با موزه ی لوور و برلین و ...

        این یکی هیچ حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد!

 

   کاش در کنار ساختن  فیلم هایی مثل راه آبی ابریشم، یک دهم از آن همه هزینه های میلیاردی خرج موزه ی سیراف می شد تا حداقل مایه شرمساری نباشد.

کاش جناب مدیر کل بجای این همه آمار بی خاصیت کمی هم به یاد وظایف و مسئولیت سنگینش می افتاد.

کاش وایت هوس می توانست کل سیراف را با خود به لندن ببرد که اینگونه آب شدنش را به چشم خود نمی دیدیم!

کاش کاش کاش...

اگر سیراف آن طرف خلیج بود هم چنین وضعی داشت؟!

 

ولی همه اینهایی که گفتم دلیلی نمی شود که اعتراف نکنم که از دیدن عظمت سیراف به وجد آمده ام.

................................................................................................

 

اگر می خواهید بیشتر بدانید:

دكتر معصومي: سيراف مي‌تواند خيره‌کننده‌تر از ابيانه شود

 گنجینه خلیج فارس

گور دخمه هاي سيراف، منبع آب يا قبرستان شمال

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:42 توسط عباس معتمد| |

  خدایا!

   خدایا!

     تو با آن بزرگی

     - در آن آسمان ها-

      چنین آرزویی

                  بدین کوچکی را

   توانی برآورد

                 آیا؟


                                                        شفیعی کدکنی


           

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 14:21 توسط عباس معتمد| |

همه چیز برای یه چرخه تکراری جوره!

یه سال نو، یه عید دیگه، کلی تبریکات تکراری و آرزوهای تکراری تر!

تا چشم باز میکنی میبینی که یه سال دیگه هم رفته و بازم هیچ!

تنها نتیجه اش اینه که میبینی که دنیا اونقدر هم که فکر میکردی زنگ تفریح نیست!

آینده هم که به قول بزرگی* داره رو به عقب میره!

انصافا دل به چی این سال نو خوش کنیم؟


*ایرج جنتی عطایی

پ.ن: من این روزا یه حال دیگه ای دارم...

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 14:8 توسط عباس معتمد| |


Design By : Night Skin