
| « لینک این صفحه را برای مشاهده مطالب به ایمیل دوستانتان ارسال کنید » |
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
|
|
سید محمد خاتمی
حضرت حافظ
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی منتظری
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله العظمی صانعی
دکتر مصطفی معین
۞ مـــــجنـون جـامـانـــــــــده ۞(سید نور چشم)
نوشته های پراکنده احسان مکتبی
گاه نوشت محمد نوری زاد
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
عکس
میلاد صداقت پور
کتابخانه ی الکترونیک
نخل،نفت،دریا
پرسش ؟
شهر غزل
فریادگران جوان
ابراهیم عبادی
مطالب جالب و خواندنی
آذربایجان
مرجع وسایت اصلی تفریحی دانشگاه
هم اتاقی
ناخدا
فرید صلواتی
تاریخ دشتی
ایران
اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده
فریاد
سلت
مهمانخانه مهمان کش
علیرضا یزدان پناه
مدیریت توانبخشی
جایی که برای ...
قنبیت
یادداشت های یک دختر قمی
نگهبان سکوت
وبلاگ یک آدم بی کلاس
محمد معتمد
شهر من ایلام
هانی گل
هفته نامه پیغام
پيغام مدير :
...
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردری نه همراهی
...
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
سـلام بـر محـــــــرم !
نامه ای به کریم باقری
گناه نابخشودنی زیدآبادی چیزی نیست جز پرسشگری
پیام میرحسین موسوی به جامعه جهانی: با هر گونه تحریم بین المللی علیه ایران مخالفیم
خصوصی سازی به روایت دولت دهم: بسیج با تبانی کنترل بزرگ ترين معدن سرب و روي خاورميانه را در دست گرفت
به یاری خدا، دین و آزادی میمانند و استبداد میرود
سجاده، فرش عنف و تجاوز
عبرت
شفیعی کدکنی هم از ایران رفت

اطلاعيه هاي سايت :
به وبلاگ تریبون خوش آمدید
:: محرم آمد
سینه زنی سنتی بوشهر با نوحه خوانی امیر کردی زاده دانلود کنید
اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید. امام حسین (ع)
فرا رسیدن ماه محرم ماه حماوسه و شور گرامی باد
محرم برام خیلی دوست داشتینیه نمی دونم چرا ؟ یادش بخیر بچه تر که بودم شبا وقتی صدای نوحه خوان مسجد و حسینیه محلمون میومد یه حس عجیبی پیدا می کردم خصوصا شبای ششم هفتم که سینه زنی شروع میشد ، صدای سنج و دمام نوید اومدن محرم و بهم میداد. وقتی به حسینیه می رفتم و حاج ابراهیم ملاح زاده نوحه خوانی می کرد:
بر لب بحر فرات سقای لب تشنگان چو فتاد بر روی زمین گفت ای شه لب تشنگان
بیا که دیده ام به راه ست هنگام بدرود و وداع ست
مولا حسین جان
وای! دیونه تر وقتی میشدم که واحد رو میشنیدم:
آمد محرم ماه غم هنگام افغان و الم شد کشته ی تیغ ستم بر سینه صحرا حسین
...
اکنون شما ای کوفیان بر بسته قتلم را میان هشدار میگویم عیان هیهات ذلت را حسین
خدا رحمت کنه روح نوحه خوانان و نوحه سرایان در گذشته به خصوص مرحوم علی دشتی ، باقر آرامی صادق ملاح زاده که مدت زیادی از عروجشون نمی گذره و قدیمیها به خصوص مرحومان جهانبخش کردی زاده ، ناخدا عباس ، محمد شریفیان و بقیه عزیزان.
دیروز به همراه یکی از دوستان به قصد شرکت در مراسم تشیع پیکر استاد پایور به تهران رفتیم متاسفانه به خاطر شلوغی و ترافیک دیر به محل شروع برنامه یعنی تالار وحدت رسیدیم و وقتی رسیدیم که همه به طرف بهشت زهرا حرکت کرده بودند. ناچار ما هم با تغییر مسیر و با کلی دردسر خودمان راا به بهشت زهرا رسانیدیم وقتی که رسدیم پیکر استاد را درون قبر گذاشته بودند. بر خلاف تصورمان جمعیت زیادی به این مراسم نیامده بود و بسیاری از اساتیدی هم انتظار می رفت در این مراسم شرکت کنند، حضور نداشتند. تعدادی عکس از این مراسم گرفتم که امیدوارم مورد قبول واقع شود.
* برای دیدن عکس با سایز بزرگتر و کیفیت بهتر بر روی آن کلیک کنید
علیرضا افتخاری و شهرام ناظری تنها خوانندگانی بودند که با نی استاد محمد موسوی به یاد استاد پایور خواندند
شهرام ناظری خیلی دوست داشتنی تر و فروتن تر از آن چیزی بود که تصور می کردم
استاد عباس تهرانی تاش نوازنده بزرگ قره نی
استاد هوشنگ ظریف نوازنده ی برجسته ی تار
استاد محمد اسماعیلی نوازنده بزرگ و چیره دست ضرب

استاد فرامرز پایور هم به یارانش پیوست.
از ملک ادب حکم گزاران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
:: عید غدیر
مردی زکننده ی در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه ی قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمه آن ز ساقی کو ثر پرس

پارسال که ترم ۳ بودم حدود دو ماه - آذر و دی ماه -هر هفته شنبه ها نشست ادبی و شعرخوانی بچه های دانشگاه به همت کانون ادبی برگزار میشد. این برنامه ادبی کارشناسی هم داشت به نام آقای انصاری که فارغ از یکسری انتقادات جزیی که به او وارد بود در نقد شعر صاحب نظر بود. معمولا هر وقت بحث از غزل می شد. ایشان تکیه اصلیشون بر سادگی و روانی غزل بود همیشه هم برای مصداق به غزلیات شاعرانی مانند استاد محمدعلی بهمنی یا فاضل نظری اشاره می کرد و توصیه به خواندن مجموعه اشعار آنها می کرد. اما در این بین از شاعری هم اسم می برد که هرچند شناخته شده نبود ،غزلیات ساده و دلنشینی داشت. من اولین بار نام مرحوم نجمه زارع را در آنجا شنیدم و خیلی مشتاق شدم تا دفتر شعرش را پیدا کنم اما متاسفانه موفق به این کار نشدم. تااینکه اردبیهشت امسال در نمایشگاه کتاب مجموعه شعر این شاعر را با عنوان "عشق قابیل است" پیدا کردم. واقعا دیدم که تمجیدی که آقای انصاری از اشعار این شاعر زود از دست رفته بجا بوده. غزلیاتی گیرا و خودمانی که خیلی قابل و هضم و در عین حال منسجم. افسوس که سرایندهی این غزلیات خیلی زود از دنیا رفت. شاید اگر به این زودی چهره در نقاب خاک نمی کشید در آینده خیلی بیشتر از او می شنیدیم.
این چند جمله فقط برداشت و احساسیه که از " عشق قابیل است" به دست آورده ام و اصلا به خودم این جرات رو نمیدم که به عمنوان نقد بنویسمشون.مهترین ویژگی شعر زنده یاد زارع زبان نو و بدیعیه که در غزلیات او بکار رفته. این زبان شعری تقریبا زبان نسل جدید و جوان غزلسراست. این تازگی زبان همراه با سادگی و روانی دلنشینی خاصی به اشعار این شاعر داده. اما به نظر من مهمترین و جالب توجه ترین نکته در مورد غزل زنده یاد نجمه زارع استفاده از زبان روزمره و کنار هم چیدن اصطلاحات عادی است. جالب اینجاست ـ اگر یکی دو غزل را فاکتور بگیریم ـ این کار اصلا باعث بی کیفیت شدن و عامیانه شدن شعر هم نشده. آنچه که در اغلب اشعار این مجموعه موج می زند و برایم دلنشین بود، حس دوست داشتن همراه با دلواپسی و اظطرابیه که از غزل شاعر تراوش میکنه. همچنین احساس گناهی که خیلی هم آزار دهنده ی وجدان نیست. مثلا در این غزل شاعر با خودش کلنجار میره که یک جور احساس عشق خودش رو توجیه کنه :
خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
....
گفتم گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته ام به دل شعرهای غیر مجاز*
که دوست دارمت ای آشنای غیر مجاز
...
تو را نگاه کم هر چه روز تعطیل است
مرا ببر به همین سینمای غیر مجاز
چند غزل زیبا از زنده یاد زارع
خود را اگر چه سخت نگه دار از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری ازگناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم : گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه
سخت است این که دل بکنم از تو از خودم
از این نفس کشیدن اجباری از گناه
بالا گرفته ام سر خود را اگر چه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله های دلم درد می کشند
باید دوباره زاده شوم عاری از گناه
*****
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم توباشد به دیگران برسد
چه می کنی ؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق! تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمی کنم... نکند
به او ( که عاشق او بوده ام )زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کندکه فقط زود آن زمان برسد
*****
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود
باید بگویم اسم دلم دل نمی شود
دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه تو است که عاقل نمی شود
تکلیف پای عابرمان چیست؟ آیه ای
از آسمان فاصله نازل نمی شود
خط می زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود؟
می خواستم رها شوم از عاشقانه ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود
تا نیستی تمام غزل ها معلق اند
این شعر مدتی است که کامل نمی شود
امروز صبح مراسم تشییع پیکر رییس و بنیانگذار دانشگاه قم مرحوم آیت الله قاضی برگزار شد. من هم بنا به وظیفه ای که احساس کردم همراه با تعدادی از دوستان در این مراسم حاضرشدم. اما متاسفانه همانطور که حدس میزدم تعداد دانشجویان حاضر در مراسم خیلی چشمگیر نبود. علتش رو هم نمی دونم به طور مشخص چه بوده ولی در هر حال شایسته تر این بود که حداقل به عنوان قدرانی از زحمات چندین ساله ای که ایشون برای توسعه آموزش عالی در قم متحمل شدن، حضور گسترده تری رو می دیدیم. متاسفانه ما ایرانی ها عادت هایی داریم که فقط مختص خودمونه و کمتر جامعه ی توسعه یافته ای پیدا میشه که دچار اون باشه . یک خصلت منفیومن قدر نشناسی از بزرگان و کسایی که برای رشد و تعالی جامعه زحمت کشیدن هرچند تلاششون با کاستی ها و عیوبی هم همراه بوده. یکی دیگه از این عادتهای بد اینه که همیشه نقاط ضعف اشخاص رو چند برابر نقاط مثبت اونا می بینیم و در نتیجه خیلی اوقات قضاوتهامون در مورد افراد نا عادلانه و نا منصفانه ست.
در مورد همین آقای قاضی من می دیدم که وقتی خبر درگذشتشون منتشر شد بعضیهابا حالت خوشحالی یا با حالت تمسخر به این خبر اشاره میکردن. خود من از روز اولی که وارد این دانشگاه شدم نسبت به خیلی از ساسیت ها و نحوه ی مدیریت دانشگاه معترض بوده و ریشه ی بسیاری از مشکلات دانشگاه را نوع مدیریت مرحوم قاضی می دونستم و همین الان هم که این مطلب را می نویسم همین عقیده را دارم. اما باز هم این دلیل نمی شود که بی انصافی کنم و یکباره از همه ی خوبی ها و نقاط قوت و مثبت آقای قاضی چشم پوشی کنم به همین خاطر وقتی این بر خورد رو از بعضیها – که البته انگشت شمار هم بودند – می دیدم واقعا ناراحت می شدم.

من یکی دو بار در دفترشان و چند بار هم در محیط دانشگاه با ایشان برخورد داشتم و انصافا مجذوب شخصیت ساده و بی آلایش ایشان شدم. بر خلاف بسیاری مسئولان همین دانشگاه که باید برای ملاقتشان از هفت خان رستم گذشت خیلی راحت می شد به دفترش رفت و ملاقاتش کرد بدون اینکه خبری از منشی و اینجور حرفا باشه. نکته ی دیگه این که ایشون در مقابل زحماتی که برای این دانشگاه کشیدن هیچ چیزی رو برای خودش نخواست.
البته امروز نکته ای که توجهم را جلب کرد حضور چشمگیر بچه هایی بود که همیشه از تندترین منتقدان مرحوم قاضی بودند و این خیلی برام جالب وخوشحال کننده بود. من هم این مطلب رو به این امید نوشتم که شاید جبران بخش کوچکی از بی مهری هایی باشه که نسبت به آن مرحوم داشتم. و از خدا می خوام که در درجه ی اول روح اون مرحوم رو قرین رحمت کنه و مشمول لطف بی پایان خودش قرار بده و در درجه بعد از سر تقصیرات من به خاطر بی انصافی ها و قضاوتهای احساسی و یکطرفه ای که نسبت به وی داشتم ببخشه.
روحش شاد
| در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند دل خراب من دگر خراب تر نمي شود كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند |
:: بازهم ای کاش

طی این پنج ترمی که از تحصیلم می گذره اساتید متعددی داشتم که برای همگی احترام فراوانی قایلم. اما دو استاد بزرگوار داشتم که تا زمانی زنده هستم به شاگردی آنها افتخار می کنم و به خودم می بالم. این افتخار بیشتر از اینکه ناشی از مقام بالای علمی این دو حقوقدان برجسته و بزرگ این سرزمین باشه، ناشی از مناعت طبع و بزرگی و در یک کلمه انسانیتیست که در وجود این دو انسان شریف موج می زنه.
پروفسور محمود آخوندی از بزرگان حقوق جزا و آیین دادرسی کیفری و دکتر اسدالله امامی ازبرجسته ترین در حقوق مدنی وبه خصوص حقوق خانواده . بدون اغراق میگم که هروقت در کلاس درس این دو عزیز حاضرمیشم، احساس غرور می کنم و مجذوب شخصیت گیرا و جذابشون میشم.
اما هدفم از این نوشته چیز دیگریست.
ترم قبل سر کلاس پروفسور آخوندی، یکی از دوستان پرسید :
استاد شما بعد از انقلاب هم قضاوت کردید؟
استاد با لبخند معنا داری گفت: نه، ما طاغوتی بودیم!
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم گناه امثال اساتیدی چون دکتر کاتوزیان و دکتر آخوندی و دکتر جعفری لنگرودی و دکتر لاهیجی و ... چه بود که اینطور مورد بی مهری قرار گرفتند؟ مثلا دکتر کاتوزیان به چه جرمی ۱۲ سال ممنوع التدریس شد و حتی از دریافت حقوق هم محروم شدند؟ یا دکتر لاهیجی که از نویسندگان اولین پیش نویس قانون اساسی بوده و وکالت بسیاری از سران کنونی نظام در دادگاههای حکومت پهلوی را داشته چه گناهی داشته که الان مجبور می شود جلای وطن کند؟ و دهها مورد دیگر.
باور کنید سوابق هر یک از این بزرگان را که بررسی کردم به غیر از انسانیت و تعهد و تخصص چیز دیگری از آنها ندیدم و نشنیدم. دکتر کاتوزیان بخاطر نرفتن زیر بار حرف زور دستگاه حاکم قبل از انقلاب دو بار از خدمت منفصل شد. دکتر امامی به خاطر ظلمی که شهردار وقت تهران در سال ۱۳۵۰ در حق یک شهروند پایین شهری کرد و برای شریک نبودن در ظلم او از قضاوت کناره گیری کرد. یا پروفسور آخوندی که خود ایشان تعریف می کرد که پس از سالها قضاوت وقتی برای اولین بار حکم اعدام آنهم برای کسی که مرتکب قتل چند دختر خردسال شده بود، صادر میکرده اشک می ریخته. اینجاست که آدم به یاد شعر زنده یاد فریدون مشیری می افتد:
... از غم یک مرد در زنجیر، حتی قاتلی بردار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست...
ای کاش به جای اینکه روسای قوه قضاییه از میان افرادی که حتی سابقه یک روز کار قضایی نداشته اند، از میان بزرگانی انتخاب می شد که عمری در امور قضایی طی کرده اند و از خبرگان این امر مهم بوده اند. ای کاش به جای اینکه هرسال اساتیدی چون دکتر صفایی و دکتر آزمایش و دکتر ضیایی بیگدلی را اجبارا به خاطر عقاید خاص سیاسی اشان بازنشست می کردیم به فکر جذب اساتیدی چون دکتر لنگرودی و دکتر لاهیجی و ... از خارج از کشور بودیم. ای کاش به جای اینکه شخصی مثل دکتر صدر حاج سید جوادی را که قریب به هفتاد سال کار قضایی و حقوقی دارد را به خاطر انتقاداتش به گوشه ی بازداشتگاه بفرستیم ـ انهم در سن ۸۴ سالگی ـ به فکر استفاده از تجربیاتش بودیم. ای کاش و ای کاش...
ولی یک سوال ذهنم را به خود مشغول کرده که : آیا اگر شخصی مانند مثلا دکتر کاتوزیان یا دکتر آزمایش یا ... بر مسند قوه قضاییه و وزارت دادگستری نشسته بود باز هم شاهد برگزاری این به اصطلاح دادگاههای فضاحت بار بودیم؟ آیا چنین افرادی اجازه می دادند خیل کثیری از فرهیختگان این مملکت که عمر خود را برای سربلندی آن هزینه کرده اند به اتهام مسخره و پوچ انقلاب و کودتای مخملی جلوی چشم میلیون ها بیننده تحقیر کنند؟ آیا اجازه می دادند پیرمرد هفتاد و پنج ساله ای را به اتهام اغتشاش و آشوب ۳ ماه در بازداشت قرار دهند بی آنکه از کوچکترین حقوق خود برخوردار باشد؟
ولی باز هم می گویم ای کاش ...
پروفسور محمود آخوندی: آیا قوه قضائیه شعبه ای از قوه مجریه شده است؟
:: بانوی مهر
بانوی مهربان کویر
ای از تبار محبت
ای از سلاله ی آفتاب
و ای صاحب حریم صفا
زاد روزت مبارک.
:: برای بوشهر

حدود دو هفته ای میشه که از بوشهر اومدم. هنوز مدت زیادی نگذشته ولی احساس می کنم که دلم برای این دیار دوست داشتنی تنگ شده. نمی دونم چه رازی داری ولی اغلب افرادی که به بوشهر میان اذعان میکنن که خاک بوشهر دامنگیره. هرچند شهر کوچیکیه ولی واقعا دوست داشتنی و عزیزه به قول شاعر توانای بوشهر آقای امید غضنفر:
به قربون همو شرجی و هم گرمای بوشهر بنازم منظره غروب تو دریای بوشهر
سوار ماشوه چقه خشن ری موج دریا از اول سی کنی تو شو ری او نمای بوشهر
کوچیکن اما سی مو قد تموم دنیان نمیدم به همه ی دنیا خرابه های بوشهر
بچه ی بوشهرم و مزار و مختکم ری دریان بوشهریم ز جون میگم که جون فدای بوشهر
که البته این شعرو به طور کامل حفظ نیستم ولی در زیر شعر زیبایی از استاد منوچهر آتشی رو آوردم:
ترجیع بندی برای لنگرگاه همیشگی ام: بوشهر*

آه ای همیشه بندر!
یابوی خسته ای که گاری بزرگ قصیل خلیج را
به سوی شوره زاران
بر شانه می کشانی و هرگز نمی رسانی!
[چه راه بی نهایتی:
چه مژه های تلخ بلندی دارد
آن آفتاب!
که غول از سرای می رویاند
و زهر از بیابان می جوشاند!]
چه ظهر پر مخافتی
بندر!
صیاد پیر خسته یک دنده!
که تور سبز دریا را
- غران رقص مدهش "شوریده"۱ ها و "شیر"۲-
بر کتف ها گره زده
با قصد روستاهای مطرود
می کشانی و...
هرگز نمی رسانی!
[چه اشتهای شومی دارد این آسمان!
که می مکد پرنده و ماهی را
به آرواره های حریصش
و قحطی می تراود
از بزاق پلیدش!]
بوشهر خون و قاچاق
بوشهر" طاق جنی"۳ و "خونی"۴
- جن قدیم خونی استعمار -
بوشهر قهوه خانه و پر حرفی!
بوشهر "میر مهنا"۵
دریانورد عاصی بی پروا
عیار کوچه ها و کوشک های پر خطر دریا
که ریسمان گیسوی وحشی را
بر کتف ناوهای انیران می تابانی
مغرور می کشانی
تا پیش پای "بیرمی"۶ سرفراز
چون کهره های قربانی
بر خاک افکنیشان
همواره می کشانی و ...هرگز نمی رسانی!
[ چه قوم بی شکوه فراموشکاری!
دایدم آنچه مرد تواند داد
اما باور نمی کنند.
تاریخ ،چه کاسب وقیح طلبکاری!]
بوشهر کار و بازار!
بازار بوی ماهی
بوشهر شعر و شروه
بوشهر زار زار
در نوحه های "بخشو"۷ ی پیرار
بوشهر شوره و شکوه
در چله های شبنم وشرجی
بوشهر بوی ماهی!
و باز چه رازناک
می خواند آن غریبه شبگرد
در کنج قهوه خانه "کاکی"۸
"پسین گینی ز بندر بار کردم
غلط کردم که پشت از یار کردم
رسیدم بر سر بست چغادک
نشستم گریه بسیار کردم"۹
بوشهر ! آشیانه شوریدگان دریا دل!
"نادم"۱۰ به شوره و شکوه و "فایز" ۱۱به ناله است
"باکی"۱۲ به دام غربت و "مفتون"۱۳ اسیر هجر
و "آتشی"۱۴ به وادی حیرت
سوداییان بی سر و سامان خویش را
تا چند می دوانی و ... هرگز نمی رسانی؟
* ازمجموعه شعر گندم و گیلاس اثر زنده یاد منوچهر آتشی
۱ و ۲ : نام دو نوع ماهی خلیج فارس
۳ و ۴ : نام دو طاق در بافت قدیم شهر
۵: میر مهنا بندریگی مبارزی بود در زمان کریم خان زند که توانست با ناوگان دریایی خود هلندی ها را برای همیشه از خلیج فارس بیرون بفرستد.
۶: نام رشته کوهی در تنگستان
۷: مرحوم جهانبخش کردی زاده نوحه خوان شهیر بوشهری
۸:نام قهوه خانه ای در مرکز شهر بوشهر حوالی میدان انقلاب فعلی
۹: یکی از دوبیتی های فایز
۱۰، ۱۱ ، ۱۲ ، ۱۳: تخلص چهار تن از دوبیتی سراهای بوشهر
۱۴: منوچهر آتشی شاعر فقید بوشهری
